تبليغاتX
girinov
دست نوشته های خاک خورده من
تازه تاتی تاتی کردن رو یاد گرفتم. نمی تونم حرف بزنم ولی با انواع و اقسام ایماها و اشاره ها می رسونم که چی میخوام بگم. مامانم جوونه و خوشگل. بابام خسته و بزرگ. هر وقت بغلم میگیره دوست دارم با لگد محکم بزنم اونجاش تا دیگه منو اونقدر فشار نده. کارمنده بانکه. وضعش به قول عموم خوبه ولی به قول داییم هشتش گرو نه شه. ما نفهمیدیم آخر بابامون پولداره یا بی پول. خونمون طبقه ی سوم یک اپارتمان چهار طبقه است. بابام وقتی منو میاره بالا به جای اینکه به خودش فحش بده که چرا اومده اینجا خونه گرفته به من فحش میده و میگه" پدر سگ هر روز گنده تر میشه" فحش پدر سگ از دهنش نمی افته. یکی نیست بهش بگه دیوانه داری به خودت فحش میدی. مامانم هم همیشه دعواش میکنه و میگه " همه با بچه هاشون خوب حرف میزنن که اولین کلمه که میگه یک چیز قشنگ باشه ولی تو اونقدر بهش فحش بده که به جای مامان و بابا بگه پدر سگ. " مامانم زنه خوبیه فقط یه کم جوشیه. روزی نیست که با مامان بزرگم دعوا نکنه. همیشه با عمه هام قهره. هر وقت هم که کم میاره سر بابا خالی میکنه. بابا هم هم نگاهش میکنه. چند وقت پیش که مامان بابام سره مامان بزرگم دعواشون شده بود مامان گفت که به خدا ازت طلاق میگیرم. این لغت( طلاق) تو دایره لغات من نبود. الانم که دارم براتون این مطلب رو مینویسم تو دفتر یک آقایی هستیم به نام اقای محضر دار. فکر کنم مثل همون آقای دکتره فقط با یک ریش بلند. خانواده ی سه نفره ما خیلی خوشبخته. ما زندگی خوبی با هم داریم. امیدوارم هر وقت که از این دفتر اومدیم بیرون هم زندگیمون مثل قبل خوب وخوش باشه...

مهر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط girinov 

" داشت تو تب می سوخت. اگه نمی بردمش تشنج می گرفت." بچه رو محکم تو بغلش گرفته بود. بخار دهنش می خورد تو صورت بچه. فیروزه ایستاده بود و می ترسید راه بره. یک کوچه تنگ و تاریک که کنار آخرین تیر چراغ برق خیابان بود. نور چراغ فقط اول کوچه رو روشن می کرد. آخر کوچه تاریک بود و فقط دو تا ساچمه ی روشن بود که به فیروزه نگاه می کرد. سگ بود. هر شب صدای زوزه اش رو می شنید. همیشه پشت در خونه اون می خوابید. ایستاد کنار تیر چراغ برق. پاهاش می لرزید و انگشتهای پاش یخ زده و بی حس شده بود. احدی تو خیابان نبود. زیر لب دعا می خوند. تمام وجودش ترس از تاریکی و اون سگ با چشم های براق بود. بچه رو هر چند دقیقه بیشتر به خودش فشار

می داد. کنار تیر نشست. حال گریه کردن هم نداشت. حال نداشت به اون

بی غیرت هم فحش بده. به سگ نگاه می کرد. " با من کاری نداره. حتما اونم بچه داره. اونم دنبال روزیه خودشه. سگ که ادم نمی خوره. خدایا چیکار کنم؟ " پاهاش رو دراز کرد. پاهاش مال خودش نبود. همه چیز واسش سیاه شد. چشمهاش نمی دید. چشمهاشو بست و همه چیز در تاریکی فرو رفت. سگ رفت طرفش.

 

" به خدا گدا نیستم.... یک کمکی بکن آقا... خیر از جوونیت ببینی یک کمکی به من بکن." موها ژولیده و لباسهای پاره و کثیف. نا نداشت حتی حرف بزنه. تو خیابان که راه می رفت به در و دیوار می خورد. سفیدی چشمهاش رنگ خورشید شده بود، زرد. لاغر و نحیف شده بود. سه ماه بود که از خونه زده بود بیرون. وقت خماری ضجه می زد. اون صبح هم خمار بود. هیچی حالیش نبود. جلوی یک کیوسک روزنامه ایستاد. چند نفر روزنامه می خوندن. " آقا یک کمکی به من بکن." مرد درآورد و یک اسکناس بهش داد. اسکناس رو به روزنامه فروش داد. " یک نخ سیگاری بده داداش." روزنامه فروش از زیر یک نخ بهش داد و فندک برداشت و روشن کرد و نشست کنار خیابون رو جدول. بغلش یه جوون سیگار می کشید و روزنامه می خوند.

-         چی سرد شده پدرسگ...

جوون یک نگاهش کرد و دوباره شروع کرد به روزنامه خوندن.

-         حالا چی توش نوشته که اینجوری رفتی توش و به ما محله سگم نمی ذاری؟

-         خبری نیس...

-         خوندیش همون صفحه ی ترحیمو بده ما هم یه نگاهی بندازیم شاید یه چیزی به ما هم بماسه.

-         باشه، بیا اینو بگیر فعلاً.

جوون رورنامه ی بغل دستشو داد بهش. صفحه حوادث بود. جا خورد. عکس زنش بود با یک بچه تو بغلش. تیتر این بود:" در سرمای 17 درجه سانتی گراد زیر صفر، سگی مادرونوزادی را از مرگ حتمی نجات داد"  داشت دیوانه می شد. بقیه رو خوند." به گزارش سرویس حوادث سگی با گرمای بدن خود در یکی از محله های تهران، مادر و نوزادی که به علل نا معلوم در کنار خیابان بیهوش شده بودند را از سرمازدگی و مرگ حتمی نجات داد. به گزارش خبرنگار سرویس حوادث، اهالی محل اعلام کرده بودن که این سگ از سه ماه پیش تاکنون در این محله حضور داشته و مشکلاتی را برای اهالی بوجود آورده بوده است."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت   توسط girinov 

مگس بود یا پشه، نمی دونم. هر چی بود پدرم رو در آورد.کثافت می نشست درست روی دماغم. دماغ ما هم تنها ارث پدری ماست و روش اونقدر حساسم که نگو. چنان با قدرت کوفته قلقلیه که با اجازتون یک محله رو شام جواب میده. میگی نه بیا بخورش، ببین اگه سیر نشدی بازم هست. از مگسه دور نشیم. پتو رو کشیدم روی خودم که نتونه اذیتم کنه ولی معضل بعدی شکل گرفت. گرم بود. عرق کرده بودم. مثل جهنم شده بود زیر پتو. در این مواقع معمولاً انسانهای متجدد و با شعور و مودب بلند میشن وفحش خواهر و مادر1- مگس 2- هوا رو میدن ولی من بی شعور و بی ادب و دهاتی بلند شدم و شروع کردم خودم رو زدن. این کار می تونست باعث این بشه که مگس محترم کمی دلش به حال من بسوزه وخودش با احترام خاص اتاق رو ترک کنه ولی این مگس مثل همون آدم های متجدد بر خورد کرد، خواست تا با نوازش من بهم دلداری بده با این تفاوت که نوازش اون بیشتر اعصاب من رو خرد می کرد و من هم مجبور شدم چنان مودبانه بزنم لهش کنم که خونش بپاشه روی زیر پوشم.

الان میتونم بخوابم ولی کجا آید خواب. نه عذاب وجدان نبود. مگس کشتن که عذاب وجدان نداره. اگه این جوری بود که صاحب کارخانه ی تارومار باید اسمشو می ذاشت عذاب و فامیلشو هم باید می ذاشت وجدان. خواب از سرم پرید. بلند شدم و طبق معمول دنبال گوشیم گشتم. بعد از 5 دقیقه زیر رو کردن وسایل و دفاتر و اقلام و پتوها و تشک ها و پوست بیسکویت ها و..... پیدا نشد. این یعنی باید به زور متوسل بشی. تلفن خونه رو برداشتم و شماره ی خودم رو گرفتم. صدای نحسش بلند شد. توی جیب شلوارکم بود. اگه بگم چه بلایی سرش آوردم عمراً باورتون بشه. اگه بگم من رو به پلیس معرفی میکنین. حتماً بهم میگین دیوانه و دیگه اصلا" طرف من هم پیداتون نمیشه. گوشیم رو از تو جیب شلوارکم در آوردم و دکمه ی سبز رو زدم و گفتم الو... بی پدر اونور خطیه جواب نداد. همیشه اول صبح این مزاحم کثافت پیداش میشد. شانس آورد وقتی خواب بودم زنگ نزد وگرنه اگه خواب بودم و زنگ میزد گوشی رو بر میداشتم و می گفتم بله!!! گوشی رو برداشتم هی پشت سر هم میگم بله، بله، بله ولی هیچی نمی گه. فوت هم نمی کنه. نکنه دختره. نکنه می خواد... بی خیالش شدم . راهم رو کج کردم سوی محل آرامش مقطعی انسان خاکی. بله مستراح البته با دو قاشق غذاخوری گلاب اعلای کاشون،توی اون روحتون... جون شما چشمهام روشن شد. امید میگیرم اونجا. امتحان کنین چون خیلی پر شدین. این جور که بوش!! میاد الان نزدیک به 24 تا از 70 تا خیلی پرن. سیاسیش نکنیم آخر و عاقبت نداره. اگه ادامه بدم باید واسم کمپوت بیارین اوین. پس بی خیال مگس، بی خیال پشه، بی خیال آدمهای متجدد، بی خیال اونی که صبحها بهم زنگ میزنه البته اگه دخترنیست، بی خیال 24 تا، بی خیال 70 تا، بی خیال اوین و بی خیال دنیا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت   توسط girinov 

زن عمو نشسته بود تو بهار خواب داشت با میل بافتنی کلاه میبافت. همیشه موقع زمستون کلاه و شال گردن های زن عمو بود که به دادمون میرسید. عمه فاطی هم داشت طبق معمول تو باغچه به سبزیهاش ور میرفت. تو باغچه ریحون و تربچه و نعناع کاشته بود. رفتم کنار زن عمو نشستم. فرشته هم بود. فریدون رو پاش خوابیده بود. زن عمو گفت:" کجا بودی؟ ننه آقا اون همه صدات کرد چرا جواب ندادی؟"

گفتم : "رفته بودم سر کوچه." عمه سربلند کرد و گفت:"خریدی؟" گفتم:"آره، گذاشتم تو کمد". زن عمو آروم طوری که عمه نفهمه گفت: "چی خریدی؟" گفتم: "هیچی، واسه عموعباس جوراب خریدیم. یعنی عمه پول داد و من رفتم خریدم. عمه گفته کسی نفهمه. آخه تولده عمویه." زن عمو گفت:" چه قدر هم که نگفتی." گفتم:" اگه بهتون نمیگفتم که از دستم ناراحت میشدین." زن عمو خندید و رفت تو فکر. یه کمی جا خورده بود.

 همیشه ی خدا عمه و زن عمو با هم مشکل داشتن.روزی نبود که این دو تا مثل خروس جنگی به جون هم نیفتن. وقتی بابام وعموعباس نبودن که فحش هم میدادن که من و فرشته گوشامونو می گرفتیم که نشنویم ولی فریدون یاد گرفته بود. یه بار که با ننه آقا رفته بود حموم وقتی دلاکه داشته فری رو کیسه میکشیده، فحشش داده بوده. ننه آقا میگفت همه می اومدن جلو و فری رو اذیت میکردن و اون هم فحش میداده و زنها میخندیدن.  من هیچ وقت یادم نمیاد حموم زنونه رفته باشم. همیشه با بابام میرفتم حموم، پیش اصغر دلاک. پوست آدم رو میکند از بس محکم کیسه میکشید بی پدر.

زن عمو رفت تو اتاقش. سر کیفش نشست وهرچی خرت وپرت تو کیفش بود ریخت بیرون. دنبال پول بود. زیاد نداشت. اندازه ی یک جفت جوراب، ولی بیشتر از اون می خواست. می خواست حال عمه رو بگیره. کلافه بود. رفت تو اتاق فرشته و فریدون. زیر فرش رو گشت. بیشتر وقتها پولهاش رو میذاشت زیر فرش. زیر فرش هم هیچی نبود. سر بلند کرد که یک دفعه خندید، قلک فریدون.برداشت و به من گفت :"برو گوشکوب رو ازتومطبخ بیار." سریع رفتم پایین. ننه آقا نشسته بود قلیان میکشید.

گوشکوب رو برداشتم. بهش پی چسبیده بود. دوباره آبگوشت داشتیم. تا اومدم بزنم بیرون ننه آقا پرید بهم که:" پدر سگ کجا میبریش؟" گفتم:" ننه چرا فحش میدی؟ "گفت:" به پسر خودم فحش میدم." گفتم:" بابای منه." گفت:" بچه جان قبل از اینکه بابای تو بشه پسره من بود." حال حوصله ی کل کل با ننه رو نداشتم. خوشش می اومد سر به سر بذاره. رفتم بالا و ننه آقا هم همونجوری داد و بیداد میکرد که: "وردار بیار اون بی صاحاب مونده رو، میخوام دنبه ش رو بکوبم." محل ندادم. رفتم پیش زن عمو و شروع کردیم به پیدا کردن یه جایی از قلک که وقتی میزنیم میشکنیمش زیاد داغون نشه و بعدا بشه یه جوری درستش کرد چون اگر فری میفهمید تا یک هفته مکافات داشتیم. بالاخره شکستیم. خیلی توش بود. گل از گل زن عمو شکفت. حالا میشد هم باهاش یک کادوی خوب برای عمو بگیره و هم اساسی حاله عمه رو بگیره. دنبال یک چیزی میگشتیم که عمو نداشت. خیلی فکر کردیم تا یاد دیروز افتادم. وقتی داشتم کفشهای بابا رو واکس میزدم کفشهای عمو هم بود. خواستم واکس بزنم که عمو گفت:"عمو جان دستت درد نکنه، نمیخواد اونا رو واکس بزنی."  گفتم:" چرا؟" عموگفت: "میترسم از هم بپاشه."  به زن عمو گفتم:" عمو کفش نداره، نه؟" گفت:" ای ول، دمت گرم. همین الان میخواستم بگم، از تولد فریدون تا الان کفش نخریده. دیگه کفشهاش داغونه."

قرار شد که ظهر که عمو اومد خونه شماره ی کفششو برداریم و بعد از ظهر بریم بازار واسش کفش بخریم. وقتی عمو اومد خونه مثل شمر بود. بابا هم داغون بود. بعدها فهمیدیم که شوهر سابق عمه، اکبر آقا اومده بوده در مغازه داد و بیداد. عمو هم حسابی جلوش در اومده و با هم دست به یقه شدن. اوقاتش حسابی تلخ بود. با فرشته رفتیم سراغ کفشهای عمو ولی ته کفش عمو صاف شده بود و هیچی ته اش نوشته نشده بود. هر جور شده بود باید شمارشو پیدا میکردیم. فرشته رفت خط کش آورد. تا میلی مترش رو حساب کردیم. بعد از ظهر هم پدر یارو کفاشه رو در آوردیم. هزار تا کفش آورد پایین تا تونستیم یک کفش پیدا کنیم که اندازش درست باشه. کادوش کردیم و اومدیم خونه. تا پا گذاشتیم تو خونه عمه شروع کرد به دعوا با من که :" نمیشه هرچی به تو میگم یه راست نری بذاری کف دست بقیه؟" زن عمو در اومد که:" من خودم خبر داشتم. نا سلامتی زنشم ها." باز شروع شده بود. اون میزد تو سر اینو اون میزد تو سر این......

ننه آقا اومد تو بهار خواب. نفرین می کرد و جیغ می کشید. خوب بود اون شب غش نکرد. همیشه واسه اینکه عمه و زن عمو رو از هم جدا کنه غش میکرد، اونم الکی. به هر بامبولی، این دو تا از هم جدا شدن و هر کسی رفت پی کار خودش. با فرشته رفتم تو اتاق. زن عمو نشسته بود و زیر لب غرغر می کرد و فحش میداد. داشت کفشها رو کادو میکرد. روش نوشت"تولدت مبارک عباس جان". پایینش هم نوشت" فریده، فرشته، فریدون" اسم من نبود. بهم بر خورد. آخه روی هدیه عمه هم اسم من نبود. همه کارشون رو من کرده بودم ولی اسم من رو نذاشته بودن. دلم گرفت. اومدم تو حیاط نشستم. هنوز سر شب بود. حیاط رو تازه آبپاشی کرده بودن. این جور کارها رو معمولا ننه آقا انجام میداد. شلنگ آب رو میگرفت رو درختها. باد که از وسط درختها رد میشد، خنک میشد و می اومد تو بهار خواب. بعدازظهرهای تابستون رو خیلی دوست داشتم. بی نهایت حال میداد مخصوصا شبهایی که بابا و عمو زود می اومدن خونه.  ننه آقا هندونه می آورد یا خربزه. من همیشه بعد از خربزه میلرزیدم. سردم میشد، نوک انگشتهای پام یخ میکرد. می رفتم تو بغل بابام. اون محکم منو بغل میکرد. بابام خیلی خوب بود. نجاری داشت. اول چارسوق بازار. تازه کارو بارش گرفته بود. عمو روهم برده بود پیش خودش. یک شاگرد هم داشت. عمو بهش میگفت جغله، ولی اسمش نادر بود. باباش با بابام رفیق بود. هر وقت میرفتم مغازه به هوایه چیز خریدن واسه من جیم میکرد میرفت دم درمدرسه دخترانه آخر بازار. خیلی بامزه بود. با عمو خیلی سر به سر میذاشت. می رفت پشت سرعمو و شکلک در می آورد. من خیلی میخندیدم. هر وقت فرشته میرفت در مغازه بهش می گفت:" زن من می شی؟" عمو هم میزد پس کلش و می گفت: "خفه شو کره خر، من شمر  دست تو نمیدم بعد بیام دسته ی گلم رو بهت بدم ."

 همین جور که تو حیاط بودم یک آن زنگ در خورد. اول فکر کردم بابا و عمو زود اومدن خونه. تا در رو باز کردم نادر افتاد تو حیاط. رنگش سفید شده بود عین گچ دیوار. نفس نفس میزد. هول کرده بود. ننه آقا اومد بیرون و گفت:" چته بچه؟ مگه سر آوردی؟ چه خبرته؟" نادر همین جور نفس نفس میزد و میگفت: "علی آقا...علی آقا... علی آقا رو بردن." بعد نشست رو زمین و دستش رو گذاشت رو سرش و گفت: "آخ عباس آقا...آخ خدا". ننه آقا گفت:" درست بگو ببینم جونم مرگ شده. کی رو بردن. نصف جونم کردی..."

در باز شد. حاجی فتاحی بود. همسایه مغازه بابا بود. آروم اومد تو. همیشه همین طوری آروم بود. رفت نزدیک ننه. عمه و زن عمو هم اومده بودن. سر حاجی پایین بود. رفت نزدیک ننه و ایستاد. یک کم حرف زد. ننه و عمه و زن عمو یک لحظه هر سه تا با هم شروع کردن به جیغ کشیدن. آسمون داشت سوراخ می شد. وارفته بودم. ترسیده بودم. رفتم کنار نادر و گفتم:" چی شده؟" گفت:" عموت...عموت با شوهرعمه ات دعوا کرد. اون  بی پدرنامرد هم عموتو با چاقو زد. بابات هم شوهرعمه ات رو زد. جفتشون مردن." صداش قطع شد و شروع کرد به گریه کردن. ننه غش کرده بود. فرشته هم از گریه اونا گریه اش گرفته بود. مات و مبهوت مونده بودم. یعنی چی؟ یعنی عمو عباس مرد و بابام هم زد یکی رو کشت. مگه میشه؟ بابای من!!! بابای من آزارش به یک مورچه هم نمیرسه. بره آدم بکشه!! محاله. چرت میگه.

سه روز گذشت. بدترین لحظات زندگیمو گذروندم. خونمون سیاه شده بود. از هر طرفی صدای جیغ می اومد. اونقدر آدم اومد و رفت که حد نداشت. شده بود کاروانسرا. سبزیهای عمه رو له کرده بودن. همش پلاسیده شده بود. زن عمو با خودش حرف میزد و بعد شروع میکرد به جیغ کشیدن. اونقدر جیغ میکشید که از حال می رفت. دو بار داداش زن عمو اونو برد بیمارستان.

 بعد از سه روز جنازه ی عمو رو تحویل دادن. تمام محله و بازار اومدن واسه ی تشییع. همه تو حیاط بودن که بابام هم با یک ماموراومد. ته ریش گذاشته بود. لباس مشکیشو انداخته بود رو شلوارش. به دستش دست بند زده بودن. پیر شده بود. دلم واسه ی بابام خیلی تنگ شده بود. پریدم تو بغلش شروع کردم های های گریه کردن. اونم گریه میکرد. چشماش سرخ شده بود. دستهاش میلرزید. صورتش می پرید. وقتی ننه و عمه رو دید روش رو برگردوند به دیوار. اشکهاش رو پاک کرد. سرش رو انداخت پایین و اومد جلوی ننه. ننه زار میزد. عمه هم نشسته بود روی زمین و به فرشها چنگ میزد. ننه گفت:" سرتو بالا بگیر. الهی قربونت برم سرتو بالا بگیر. عزیزم سرتو بالا بگیر." شونه های بابام میلرزید. زیر لب گفت: "ننه عباس...عباس..."

تقدیم به او که هنوز هیچ چیز نمیداند

بهار ۸۸    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت   توسط girinov 

روزی نبود که با صدای نخراشیده ی اون از خواب پا نشیم. ننه آقام همیشه ی خدا نفرینش می کرد. تا سر سفره ی صبحانه می نشست و صدای اونو می شنید دست

 می ذاشت روی سنگگک داغ و از ته دل نفرین میکرد که:" به همین برکت الهی از گلوت پایین نره... الهی خرج دوا درمون کنی..."

 عمه فاطی هم همون جور که دولپی می خورد می گفت:" ننه ول کن. نفرین نفرت میاره، از کجا معلوم این بیچاره بوده باشه؟"  بعد چایی رو برمی داشت ، هورت میکشید، هورت میکشید طوری که گوشت جون آدم آب میشد و می گفت:" خدا رو خوش نمی یاد. بد بخت زن و بچه داره." ننه آقام هم سرشو می انداخت پایین و کنجد های روی نان رو می کند و می ذاشت تو دهانش و زیر لب میگفت:" خدا خودش عادله. به خودش سپردمش."

 اون روز صبح مثل روزهای دیگه از خواب بیدار نشدم. به جای صدای پیرمرد این بار صدای زنگ در من رو از خواب بلند کرد. اکبر آقا بود، شوهر که نه، نامزد عمه فاطی. سربازه، توی یک شهر دیگه. عمه داشت بال در می آورد. اونقدر خوشحال بود که گفتم الان می پره جلوی همه اکبر آقا رو ماچ میکنه. اکبر آقا هم بدش نمی اومد. همین بود که بابام و عمو عباس اونجا بودن وگرنه اونم تنش می خارید. اومد تو و نشست سر سفره و عمه هم حسابی تحویلش گرفت. بردش بالای سفره نشوندش و هر چی کره، مربا ، پنیر، نون و حلوا شکری بود گذاشت جلوی آقا. دم به دقیقه هم واسش چایی میریخت.  اکبر آقا هم مثل بختک افتاده بود رو سفره و سر بلند نمی کرد. عمو عباس آی حرص می خورد، آی حرص می خورد. مرتیکه هر لقمه اش نصف نون سنگگک بود.

 بعد از اینکه ربع معده آقا پر شد، فکش شروع به بستن خالی هایی کرد که من  هفت، هشت ساله می فهمیدم چه برسه به بقیه. می گفت تو پادگان یک جن هست که شبها میاد به بچه خوشگل ها ورمیره. تا حالا چند بار شده که می خواسته اکبرآقا رو که نمیدونم چه جوری خودش رو بچه خوشگل دونسته اذیت کنه ولی حزر جوادی که ننه آقا بهش داده بوده کارساز شده و نذاشته جن آقا رو اذیت کنه.

 عمو عباس حسابی خنده اش گرفته بود و هر کاری میکرد که جلوی خودشو بگیره نمی تونست. بابام هم فقط به خاطر آبجی کوچیکش نشسته بود به اراجیف این پروفسور گوش میداد.  عمه فاطی پشت دستشو گاز می گرفت و می گفت :" خدا مرگم بده، اکبر جان طوریت که نشد." اکبر آقا هم پشت بازو میگرفت که:" نترس خانم. ما بیدی نیستیم که با این بادا بلرزیم. اصلا من به حرف خان داداشت گوش دادم رفتم سربازی که مرد بشم. این چیزا که ما رو نمیتونه بترسونه."  

ما که دیدم خبری از سوغاتی نیست و چیزی به ما نمی ماسه رفتیم توی حیاط. من بودم و دخترعمو فرشته و فریدون. فریدون کوچیکه ی عموعباس بود. زن عمو دو، سه روزی می شد که قهر کرده بود رفته بود خونه ی باباش. روز اولی که رفت فریدون بابای عمو رو درآورد.فری هم خیلی کوچیک بود و هم خیلی بچه ننه. ولی فرشته نه. واسش فرقی نمی کرد. فرشته سه ماه ازمن بزرگتر بود. بزرگترین نوه ی خانواده و رئیس بود. ننه آقام می گفت که این ورپریده به خودم رفته. زندگی راهبره.

پا که تو بهار خواب گذاشتم دیدم یک نفر وایستاده تو حیاط، داره با یک پمپ رو درختها چیزی می پاشه.

 فری رفت جلو، لب نرده ها و گفت: "سلام". پیرمردی بود که سبیلهاش اومده بود تو دهنش. گفت:" سلام عمو جان. فری گفت:" شما تو حیاط ما چیکار میکنید؟"  فرشته محکم با آرنج زد تو دهن فری. فری که نصفه نیمه گریه اش گرفته بود گفت:" چرا می زنی؟" فرشته گفت : "واسه ی اینکه دیگه تو کار بزرگترها دخالت نکنی." بعد رو کرد به پیرمرد و با عشوه گفت:" خسته نباشین، چای می خورین واستون بیارم؟" پیرمرد گفت:" نه ، دستت درد نکنه دخترم فقط اگر یک لیوان آب بدی ممنونت میشم." فرشته گفت:" آب؟ اونا، اون شلینگ ، اونم شیر. باز کنین بخورین، بیشتر از یک لیوان هم میشه. هر چی خواستین بخورین. اشکال نداره."  بعد هم یک لبخند ازاون لبخند هایی که موقع بردن تو منچ میزد رو زد و رفت.

 بدبخت پیرمرد فکر نمی کرد یک همچین پایی از فرشته بخوره. کفرش در اومده بود. سرخ شده بود. سرشو انداخت پایین و رفت دوباره سر کارش.

 دست فریدون رو گرفتم و رفتم پی فرشته. همون جای همیشگی، پشت حوض کوچیکه، زیر نارون.  مثل همیشه فرشته شد مامان، من بابا و فریدون بچه.

نیم ساعت گذشت بود و ما غرق درعشق بچگانه ی خودمون بودیم که پیرمرد اومد جلو و گفت: "عمو جان، برو به اون جوونه که لباس نظام تنش بود بگو بیاد، کار من تمومه." فری گفت:" اون که جوون نیست، مرده، مثل بابام." پیرمرد خندید و گفت: "آره عموجان، من اشتباه کردم. هم تو مردی هم اون، حالا قربونت برو بگو بیاد." من رفتم تو. اکبر آقا نشسته بود داشت قلیان رو به دود می آورد. عمه هم پاش نشسته بود. بابا چرت میزد و عمو عباس هم داشت آماده می شد که بره بیرون. عمه فاطی شروع کرد از دعوای عمو و زنش  گفتن. بابام همون جور که چشم هاش نیمه باز بود گفت: "فاطی... " عمه خفه شد. از بابام خیلی حساب می برد، یعنی همه از بابام حساب می بردند.  مرد بود. لوتی بود. ننه آقا میگفت: "مرجان خدا بیامرزعاشق همین لوتی گری های بابات شد که بر خلاف میل خونوادش اومد زن بابات شد. آخه خونواده ی مادرت اعیون بودن، به ما نمی خوردن."

 رفتم کنار اکبر آقا آروم، طوری که بابام نفهمه که اومدم تو، بهش گفتم که این پیرمرده پولشو میخواد. بابام میگفت وقتی که ننه آقا یا هر کس دیگه قلیان میکشه تواتاق نیام.  میگفت واسه سینه ات بده.

اکبر آقا رو کرد به عمو عباس و گفت:" عباس خان داری یه دو سه تومنی به ما دستی بدی، تا ظهر تقدیم میکنم." عمو عباس که معمولا تو جیبش جز شپش چیز دیگه ای نبود ، از عجایب روزگار اون روز پول تو جیبش پیدا شد. درآورد و همه ی پول تو جیبش که یک چیزی حول و حوش 2500 تومان بود رو داد به اکبر آقا. ننه آقا هم گوشه ی چارقدشو باز کرد و درآورد 500 تومان به اکبر آقا داد بدون اینکه بپرسه واسه ی چی می خواد، ننه آقایی که پولهاش به جونش بسته بود.

اکبر آقا رفت تو حیاط من هم پشت سرش رفتم، پول رو داد به پیرمرد و پیرمرد رفت.  تا اکبر آقا پاشو گذاشت تو اتاق صدای پیرمرد بلند شد که:" آی سمپاشه... سمپاشه." ننه آقام دوباره شروع کرد به نفرین کردن و فحش دادن. اکبر آقا دراومد که:" ننه چرا نفرین میکنی؟" ننه گفت: "آخه نمی دونی ، ذلیل مرده پارسال اومد مثلا سمپاشی کنه که آفت نیفته تو جون این درختا، آب پاشید و دو تومن پوله بی زبونو از ما گرفت و رفت. همی فاطی جلومو میگیره وگرنه میرم خشتکشو میکشم ته سرش". اکبر آقا مثل شیر برنج وا رفت. رنگش شده بود عین گچ دیوار. فریدون اومد تو اتاق و گفت :

" عمو ، این مرده که سمپاشی می کرد رفت؟" اکبر آقا گفت :" آره، نامرد در رفت...."

 

          

 فروردین۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت   توسط girinov 

گیج بود. آخرای شب تو یک خیابان خلوت فقط قدم میزد. به عالم و آدم فحش می داد. دست کرد توی جیبش و بسته ی سیگارش رو در آورد. یک نخ بیشتر نمونده بود. برداشت و تمام جیبها شو دنبال فندکش گشت. بالاخره پیدا شد. یک کم بهش ور رفت تا روشن شد. سیگارشو گذاشت گوشه ی لبش و روشنش کرد. با هر پکی که به سیگار می زد تمام اتفاقاتی که اون روز براش اتفاق افتاده بود رو یادش اومد. با خودش گفت: عجب روز مزخرفی بود خدا کاش این روز رو از کل تاریخ حذف میکردن. ولی اون روز پیوسته بود به تاریخ. یادش اومد از صبح که به زور از خواب بلند شد . از بدو بدو رسیدن به سرویس. از کلاس که توش چرت میزد. از سوال پرسیدن استاد که یاد نداشت جواب بده . از منفی که گرفته بود. از بیرون اومدن از کلاس و دیدن دختری که چند ماهه آرزوش اینه که باهاش صحبت کنه. از بی تفاوتی اون دختر. از دوستانش که هر کدام مشغول یک کاری بودن و به اون توجه نمی کردن. از گیج رفتن سرش وسط صحن دانشگاه.  از زمین خوردنش. از ماشینی که اونو برد بیمارستان. از پرستاری که تا اسم پدر جدشو ازش پرسید. از درد سوزنی که کردن توی رگ دستش. از چکیدن قطره های سرم بالای سرش توی لوله ی سرم. از سوزش بیرون کشیدن سوزن سرم از دستش. از نهار آبکی بیمارستان. از ناله های پیرمرد تخت بغلش که آرزوی مرگ میکرد. از بلند شدنش از روی تخت. از راه رفتن پشت در آزمایشگاه. از پاس خوردن بین یک عده بچه دکتر. از منتظر شدن پشت در رادیولوژی. از محفظه ی بسته ای که یک نور توش می چرخید. از مسئوله رادیولوژی که یه جورایی به عکس سرش نگاه میکرد. از گذاشتن عکس توی یک پاکت مقوایی که روش نوشته شده بود، ارجاع به متخصص. از علاف شدن پشت در مطب متخصص مغز و اعصاب. از نگاههای پشت عینک دکتر. از جمله هایی که دکتر گفت:" راحت بگم پسرم . توی سرت یک غده ی بدخیمه. متاسفم. از فرصت باقی مونده حداکثر استفاده رو بکن. " تمام اینها از جلوی چشمش گذشت. سیگار به فیلترش رسیده بود. انداخت و راهشو کج کرد به سمت پل هوایی سر چهارراه. روی پله های پل هوایی نشست. یک نامه نوشت به پدرومادرش. یکی به نامه نوشت دختری که بهش بی محلی میکرد. یکی دیگه هم نوشت به دوستانش. نامه ها رو بوسید و گذاشت توی پاکت و کرد توی جیب کتش.

 

 از خدا عذرخواهی کرد. گفت: تحمل ذره ذره آب شدن رو ندارم خدا جون. با دنیا خداحافظی کرد. آخرین چیزی که چشمهای خرماییش دیدن خط کشی های سطح آسفالت بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت   توسط girinov