به خدا زندگيمون رو عوض ميكنه... باور كنين ديگه تنها نشستن پاي لب تاپ رو ميندازيم دور و ياد ميگيريم شونه به شونه يك نفر، دو نفر، پنج نفر، ده نفر، صد نفر و ... راه بريم و خوش باشيم نه اينكه توجه رو استمداد كنيم تو فيس بوك.. ياد ميگيريم حرف بزنيم. ياد ميگيريم داد بزنيم نه اينكه فرياد خفه بشه تو سينه مون.. ياد ميگيريم گريه كنيم نه اينكه بغض كنيم و بغض خفه مون كنه.. ياد ميگيريم طاقت داشته باشيم نه اينكه آب و روغن قاطي كنيم و جوش بياريم.. ياد ميگيريم كه غريب نباشيم.. ياد ميگيريم كه خودمون باشيم..
مبصر
عبور
خون
نکبت
زاپاتا
دستبد
تاکسونومی
استوار
شهرام شکوهی
اشرف
خالص
عظما
دست
لچک
کاووشگر ناسا
زر اندود
تافته جدا بافته
هراسان
نم نم
پوکه
نمایش
بخش
کجا؟
افترا
غیبت
محاکمه
مسعود کیمیایی
قیام
نفس
کشکول
انقلاب کبیر فرانسه
تف
نس ناس
غمگین
توصیفات
روده درازی
وجوه نقد
اجاره خونه
سوسک چهار نقطه ای لوبیا
مست
چایکوفسکی
ایستالا ویستا
ستاره
نرآتزی ها
پشه بند
سوراخ
دلبر
مسخ
سست
شورش
هوا
پلنگ
نارسیسم
هیبت
شلوار
خشتک
کباب
معما
فرهنگ
صور اسرافیل
جمال
فکاهی
پخمه
اکلاهاما
تموم، در عرض ده دقیقه این ها به ذهنم رسید. می خواستم متن بنویسم. نتونستم. بهترین راه حل بود. خالی کردم خودمو... اینا فقط ده دقیقه بود.. من دارم چی می کشم؟ در روز پونزده ساعت بیدارم، پونزده در شش تا ده دقیقه... جوون ده شصتی الان اینه. کله که نیست، راکتور اتمیه!
ما آدما مثل کلیدهای پیانو سیاه و سفیدیم ولی در باطن. خودمون فکر میکنیم سفیدیم. بقیه فکر میکنن سیاهیم و خودمونو در ظاهر یک آدم خاکستری نشون میدیم. خاکستری برای اینکه اگر بد بودیم و خوب بودیم بتونیم به خودمون اثبات کنیم و یقه خودمونو نگیریم. ولی باطن آدم رو شناختن واسم آسون شده. من به این درجه رسیدم که آدمهایی رو که خودشونو خاکستری نشون میدن رو ببینم سیاهن یا سفید. نمی خواستم چون برای خودم سخته که اینطوری بخوام باهاشون کنار بیایم. آدم های سیاه رو حذف کنم و سفید ها رو نگه دارم. جدا کردن یعنی گسستن تمام خاطراتم. گاهی دلم برای آدمهای سیاه داستان زندگیم می سوزه. مثل یک مریض روی تخت می خوابونمشون و میذارم اونقدر توی عرق و چرک تنشون بمونن و زجر بکشن تا سفید بشن ولی تنها لازمه که یک روز به امان خدا ولشون کنی تا بشن همون سیاهی که توی پوست یک میش خاکستری قایم شدن. هیچ آدم سیاهی سفید نمی شه و این میشه همون قفل ذهن من. واین قفل زمانی آدم رو بیشتر عصبی میکنه که ندونی خودت سیاهی یا سفید...!
عادل باغبان
آبان ماه ۹۰
آخرای اسفند بود و زمان خونه تکونی. هوا تازه گرم شده بود. درختهای خونه خاله فاطمه تازه شکوفه داده بودن. خونشون دیوار به دیوار خونه ما بود. عجایبی بودن که تا به حال بشر خاکی به خودش ندیده بود. یک روز صبح بود که خاله خانم با پسرهای شاخ شمشادش و سه تا دخترش جلوی در خونه ما ظاهر شدن. رسم بود. میومدن خونه ما تا همه با هم خونشون رو تمیز کنیم و بعد ما همه میرفتیم خونه ی اونا تا به حساب خونه ی خودمون برسیم. جالب اینجا بود که ننه واسه ی خونه اونا بیشتر زور میزد تا واسه خونه ی خودمون. یک آبجی جانی می بست به این خاله ما که خاله خم خم راه میرفت. وقتی هم ازش میپرسیدیم "ننه چرا؟" میگفت:" بالاخره باید یه جوری دخترام را رد کنم." ما از خانواده ی خاله اینا کم جمعیت تر بودیم. ما بچه ها بعلاوه آقام و ننه میشدیم هفت نفر. چهار تا خواهر بودیم. یک داداش هم داشتیم که آخری بود و نخودی. از دستشون در رفته بود.
روده درازی نکنم. خونه ی خاله که تمیز شد بلافاصله نوبت تمیز کردن خونه ما رسید.همه رفتیم خونه خاله. شب اول بود و خونه ی تمیز خاله و وقت خوابیدن چهارده تا بچه کنار هم. همه شهید بودیم. اونقدر خسته بودم که آرزو میکردم زودتر این سفره ی مرتضی علی که دوبار پر و خالی شد زودتر جمع بشه ، بتونم سر به بالش بذارم. وقتی لحاف و تشک ها که از سفیدی برق میزد رو که دیدم انگار دنیا رو بهم دادن. سریع یک لحاف برداشتم و رفتم گوشه دیوار که بخوابم که صدای خاله فاطمه بلند شد که" هوی...اون یکی که مال تو نیست. دونفری میخوابین. بعدم اونجا جای پسراست. دخترا اینور میخوابن." خورد تو برجکم که ای بابا جا ماله سگه. بخوابیم دیگه. رو حرف خاله نمی شد حرف زد. از بس که خود رای بود. ولو شدیم رو زمین. کنار دست من اعظم خوابید. از همه ما بزرگتر بود. پسر دومی خاله چشم ازش بر نمی داشت!!اعظم روسریشو کشید رو صورتشو و شروع کرد پچ پچ کردن با مریم. مریم دختر خالم بود. اندازه دیو بود. گنده! نمیدونم خاله اینو چه جوری زاییده بود. رو صورتش پر از کک و مک بود. چشای درز گندمی. کلش هم اونقدر کوچیک بود که پسرای محل کله گنجیشکی صداش می کردن. یکم خول و چل هم بود. چرا؟ وقتی میگفت عاشق ولیعهدم خوب .... حالا!!! ساعت از دو گذشته بود که احساس کردم یکی بلند شده و داره راه میره. اول ترسیدم. با خودم گفتم نکنه دزده ولی بعد چهار تا دری وری به خودم گفتم مگه دزده رو خر مخشو گاز زده که بیاد تو این خونه آخه!! یواش چشامو باز کردم. این کره خر عباس بود. همون دومی خاله.. آروم رفت تو حیاط. گفتم حتمی رفته اجابت مزاج ولی زهی خیال باطل. آبجی خانم هم بلند شد. پاهام یخ کرد. اگه آقام می فهمید روزگارش سیاه بود. ما به بابامون میگفتیم آقا.. یعنی همه اهل محل اینطوری صداش میکردن. سیده آخه... ما هم تو شناسنامه همه اول اسممون بی بی داره ولی هیچ کدوممون دوست نداریم بی بی صدامون کنن.
ترسیده بودم. عباس پسر بدی نبود. تازه دیپلم گرفته بود و منتظر بود تا یا بره دانشگاه یا مثل پسر خاله بزرگم بره خدمت. احتمال اولی خیلی بیشتر بود. خیلی درس خون بود. موهاشو فکل میکرد و عین این آدمای تو تلویزیون حرف میزد. یادمه پارسال موقع امتحانا هی چپ راست ننه این عباس رو می کوبید تو سر ما که " نگا!! یاد بگیرین. عین بچه آدمیزاد خودش رفته خونه بالا با یک سماور. هی درس می خونه تا مهندس بشه." حالا یکی نبود بگه ننه این سماور اونجا دقیقا چه نقشی داره. علی داداش کوچیکم فکر می کرد سماور همون معلمه!! جلو سماور می نشست و بهش می گفت" من کی بیام مردسه!!"
تو همه وجودم کرم افتاده بود که برم ببینم اینا دارن چی کار میکنن. یعنی واسم جالب بود. باید دل رو به دریا میزدم، دیگه راهی نبود. آروم از زیر لحاف خودمو سر و ته کردم و دزدکی زدم بیرون. با نوک پاهام راه می رفتم تا بیدار نشه کسی. خوبیش این بود من جزو ردیفهای آخر بودم. بدبخت عباس رو بگو، اولین ردیف بوده بیچاره. آروم آروم رفتم تو حیاط که در جا خشکم زد. باورم نمی شد. عباس و اعظم پشت درخت وسط حیاط کنار هم نشسته بودن... عباس هق هق گریه می کرد. اعظم هم سر عباس رو گرفته بود تو بغلش و اونم یک ریز اشک می ریخت. مو به تنم سیخ وایساد!!! یا خدا... اینا دارن چی کار میکنن؟...
اعظم آروم می گفت "اشکالی نداره عباس، کسی نفهمیده که... خودم درستش می کنم" و بعد آب دماغشو می کشید بالا و دل میزد. عباس هم ول نمی کرد. هر چی زور زدم بفهمم چه خبره نشد که نشد... از اعظم بدم اومده بود. درسته عباس پسر خالمونه ولی خوب نا محرمه!!! ...
یکی دو دقیقه ای به همین منوال گذشت که دیگه عباس به حرف اومد...
" اعظم... اعظم... ازت خجالت میکشم.." اعظم تازه فهمید داره چی کار میکنه. یک کمی خودشو جمع جور کرد طوری که عباس سرشو از تو بغلش کشید بیرون و گفت" اتفاقه دیگه... با هم درستش می کنیم.." تا گوشاش سرخ شده بود. برگشت رو به عباس و کلشو چسبوند به کله عباس و گفت" قرارمونو یادت نرفته که؟ همه چی مون باید با هم باشه. چه خوشی، چه ناخوشی" عباس نیشش تا بنا گوشش باز شد. اعظم آروم آروم در گوش عباس یک چیزایی رو گفت و عباس بلند شد و برگشت سمت خونه... تندی برگشتم تو اتاق و سریع رفتم تو رختخوابمو خودمو زدم به خواب... گوشه چشامُ باز کردم تا ببینم چه خبره.. بعد از چند دقیقه عباس اومد تو اتاق. بعد از اون هم اعظم اومد و کنارم گرفت خوابید. مونده بودم چه خبره. این دو تا چشونه؟ یکی دو ساعتی گذشت. خیلی فکر کردم و هی از این شونه به اون شونه می شدم که دیدم اعظم بالا سرم آروم داره صدام میکنه" اکرم... اکرم.. بیداری؟" اصلا محلش ندادم و خودم زدم به خواب. دختره کثافت.. منو باش به داشتن یک همچین خواهری افتخار می کردم. دیگه با چشای خودم دیدمت.. میگم هر چی آدم سر به زیر تره خراب تر از کار در میاد داستان اینه. وقتی مطمئن شد خوابم از جاش بلند شد. رفت سمت پارچ آب بالا سر خاله. ورداشت رفت سمت پسرا... از یک کنار زیر تشک همشون آب ریخت و برگشت اومد تو رختخوابش... حس میکردم داره میخنده.. نمیدونم ولی یک جورایی انگاری یکی قلقلکش بده هی خودشو کج و کوله میکرد. دیگه داشتم شاخ در می آوردم. این دختره چشه امشب؟ این حرکات چیه داره میکنه؟ چرا همه رختخوابهای پسرا رو خیس کرد؟ دیگه چشام باز نمی شد.. تو همون خوابو بیداری یکهو صدای اذون با نعره خاله فاطمه محو شد که" نره خرای پدر سگ.. مگه اینجا مستراحه... پاشین گم شین بیرون..." اعظم ترکید از خنده... چراغ که روشن شد دیدیم تمام پسرا هاج و واج نشستن رو تشکهای تر و تمیز و خیس..!!! عباس هم نشسته بود از اون یکی پسر خالم با طعنه می پرسید" تو شاشیدی مجید؟" ....
تقدیم به علی عصاران عزیز
عادل باغبان
مهر 90